جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
33
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
خواهش كردند تا به باروى شهر بروم و با تاتارى كه در آنجا در انتظار من است سخن بگويم . من به آنجا رفتم و كسى را يافتم به نام ادلمولغ « 1 » كه داماد خان بود و گفت كه از چيزى نمىترسد و چنانچه من راضى باشم ميل دارد كه به شهر وارد شود و ميهمان من باشد . من از شورا پروانه خواستم و پس از بدستآوردنش به دروازهء شهر رفتم و آن تاتار را با دو تن از همراهانش به نزد خود پذيرفتم ، زيرا تا آن هنگام همهء دروازههاى شهر بسته بود . مرد تاتار را به خانه بردم و از او به خوبى پذيرايى كردم بخصوص با شراب ، و از اين رفتار چنان خشنود شد كه دو روز نزد من ماند و چون خواست كه خانهام را ترك گويد خواهش كرد كه همراهش بروم زيرا برادرخواندهء من شده بود . هرجا كه مىخواست من مىتوانستم سلامت به همراه او بروم . اين مطلب را به بعضى از بازرگانان گفته بود كه مايهء شگفتى ايشان گشته بود . پس بر آن شدم كه با او بروم و دو تن از تاتاران شهر را پياده با خود بردم و خود بر اسب نشستم و دو ساعت از روز برآمده بود كه روبهراه نهاديم . اما ميزبان من چنان مست بود كه خون از بينيش مىآمد و چون به دو گفتم كه در شرابخوارى افراط نكند بوزينهوار حركاتى نمود و گفت بگذار بنوشيم كه ديگر كجا شرابى بيش از اين خواهيم يافت . در اثناى راه ناگزير شديم كه از رودخانهاى كه يخ بسته بود بگذريم . پس ، از اسب پياده شدم و كوشيدم كه از جايى كه برف بر يخ نشسته بود بگذرم . اما او كه مست و خراب بود عنان اختيار به اسب خويش سپرد و از جاهاى مختلفى كه برف نبود مىگذشت و بدينگونه اسب افتانوخيزان تا يك ثلث ساعت سوار خود را راه مىبرد . سرانجام از آن رود گذشتيم و به نهرى ديگر رسيديم و آن را نيز همچنان با رنج بسيار گذاره كرديم . مرد تاتار كه خسته و فرسوده شده بود با چند تن ديگر در آنجا آرام گرفت و همه شب را در آنجا با سازوبرگى سخت ناچيز به روز آورديم . روز ديگر بامدادان به پيش رانديم اما مانند روز قبل به آسانى راه نمىپيموديم
--> ( 1 ) . Edelmulgh